X
تبلیغات
یک روایت نانجیب
سلام.

چون عنکبوت ساکت وتنها به تارخویش

زین پس برآن سرم که بچسبم به کارخویش!!!*


دیربه دیربه روزمی کنیم وبعدبایه انتظاربزرگ منتظرکامنتهای راه وبیراه هستیم.معذرت!!!

داشتم یه نگاهی به سایتهای اطرافم میکردم..همه پنجره هاروبازکردم اما سریع یکی بعدازدیگری همه روبستم واحساس تهوع بهم دست داد!گاهی محافظه کاری وتظاهربعضی آدما حالموبهم میزنه!آدمی که تادیروزبه پیرزن وپیرمردکوچه شونم رحم نمیکرده حالا شروع کرده به آیینی نوشتن!!!بیایدحداقل ارزشهاروزیرسوال نبریم.با اعتقادات بازی نکنیم....

ترس ازچی؟؟؟؟داره توجمع ضدحکومت با یه سری خرده اطلاعات ناقص و اشتباه  حرف میزنه ولی یه روزمیبینی درردیف اول همایش شهدای انقلاب نشسته...دوربرمون پرشده ازدوگانگی هاو دروغها وضعفها وخیانتها..خوبه که ادم گاهی موضع خودشومشخص کنه....بیایدشعارندیم وحواسمون باشه باچی بازی میکنیم!!!

یه بیماری جدیدشایع شده به نام توهم حواستون باشه!!!واگیرداره!!

قدرت ریسک عده ای دیگه هم منوشیفته خودش کرده...توی حرف قراره کوه وجابجاکنه اماتوی عمل ازموزاییک جلوی پاهاش جلوترنمیره....به اینجای دنیاکه میرسی یه سری تکون میدی ومیگی عجب آدمی دریغ ازینکه بفهمی شامل حال خودت هم میشه...


روی صحبت من با تمام مردم دنیاست...

وخلاصه اینکه دنیای خوبی نیست...ازهرزاویه ای نگاه کنی آدمی داره خرابکاری میکنه....


شعرندارم ودرگیریه مقاله ام که به زودی تموم میشه.قول میدم باچن تاخبرخوب به زودی برگردم.

سفربه اراک وملایر و همدان بهترین خاطره های این روزهاموساخته...

بروجردهم شهرجالبیه.بااینکه محیط بزرگی نداره آدم میتونه چن نوع فرهنگ روهمزمان ببینه.

اگه تا امروزدرشهردورتری ازمحل زندگیتون ساکن نشدیدحتما تجریه کنید.به تاوانهاش می ارزه.

شعروادبیات همچنان به قدرت خودشون توی زندگی من باقی هستند.


سال آینده دست پرمیگردم ای اهالی به کام باشید!




*حسین جنتی

*روح بهمن فرزانه شاد

*(فرار) رو ازآلیس مونروبخونید.


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 14:56  توسط زهرابلیوند  | 

 

غم ازدست رفتنت راکوه بردل قله هاش حک میکرد

تشنه دیدن توبودکویرصورتش راترک ترک میکرد

دارم ازیادمیبرم من راهمه جاسایه توپیچیده

کاش دردی تصادفی چیزی به فراموشی ات کمک میکرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 15:27  توسط زهرابلیوند  | 

سلام

روزهای وحشتناکی روطی کردم والان به شدت خوبم

ازاصفهان ساعتها دورم وآروووم...

درحال حاضرفیلماوکتاباوهم اتاقی هاموبیشترازهرچیزی دوست دارم.

 

 

 

برای ازتوبریدن فرارکافی نیست

دوچشم قهوه ای بالدارکافی نیست

نوشته ام غزلی تاسبک شوم اما

نوشتن غزلی شاهکارکافی نیست

همیشه یک گل سرخ شکفته درصحرا

برای آمدن نوبهارکافی نیست

ستاره میشمرم طول هرشب خودرا

برای آمدنت انتظارکافی نیست

بیا بیاو ببرنام خوداز این کوچه

برای مادرت این افتخارکافی نیست....

 

  شهریورکه تمام میشه من به دنیامیام...امسال شهریورکه تموم شدبازم تونیومدی ومن منتظرتم.

جات توی خیلی ازعکساخالیه...مرگ نمیتونه ازتوفقط یه گودال پرکنه*....

*چگونه مرگ میتواندازتوگودالی راپرکند؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1392ساعت 14:40  توسط زهرابلیوند  | 


-من؟اشتباه؟من هیچوقت مرتکب هیچ خطایی نشدم.طی دوره کاری ام حتی یک موردهم شکایت نداشتم!

-این طبیعی است.شماکالبدشکافی!اجسادکه نمیتوانندشکایت کنند!!

                                                      زمانی که یک اثرهنری بودم-امانوئل اشمیت




غزلی....


پایان نمی گرفت شب دردآورم

گم شد میان آینه ها نیم دیگرم

امیدفتح کردن یک قله دردلم!

ازچشمهام رفتی وافتادی ازسرم

اوهم درست مثل من ازکوه می پرید

دارم شباهتی به جوانی مادرم

شاعراگرنبودولی عاشقم که هست

هی رود را به خاطره کوه می برم!

درعشق ازنهایت خودمی توان گذشت

اما بگوچگونه فقط ازتوبگذرم؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1392ساعت 14:19  توسط زهرابلیوند  | 

سلام

 

 

 

مامثل مرده های هزاران هزارساله به هم میرسیم

وآنگاه خورشیدبرتباهی اجسادماقضاوت خواهدکرد....

                                                                        (فروغ)

 

 

غزل:

تونیستی کسی که مراجا گذاشته

با یک کرورخاطره تنها گذاشته

تصویرماه رادل سنگی بهم زده

داغی غریب بردل دریا گذاشته

تصمیم داشت خوب دلم راتکان دهد

آنکس که رفت وروسری اش راگذاشته!

وقتی توآمدی خبرآمد که آسمان

یک تکه ماه رابه تماشا گذاشته

آباد کرد خانه ی ویران عشق را

آنکس که روی باورمن پاگذاشته....

 

 

بیایید قضاوتهامون روفقط  به خدابسپاریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 20:32  توسط زهرابلیوند  | 

 

دلم میخواهد دادبزنم اماحالت متهمی رادارم که اعتراف کردن یانکردنش تاثیری درحکم مرگش ندارد

ترلان _فریباوفی

 

سلااااااااااااااااااااااام...یه سلام بلند.برسه به گوش همه ی اونایی که  منتظرم بودند واونایی که دوس نداشتن من برگردم!!!

 

دلم واسه وبلاگ نویسی ودنیاش تنگ شده بود....واسه تعریف وتحقیراش...

 

تقریبن یک ساله که نبودم...

 

کلی داستان نوشتم  شاید واسشون یه وبلاگ ساختم.

 

شعرمم که نصفه نیمه ست...انگارشوخیش گرفته!!!

 

بایدتشکرکنم ازدوستانی که توی این یک سال تحملم کردند:

ازنجمه امامی عزیزم به پاس همراهی والگوبودن وبه موقع رسیدنش توی سختی هام.

ازسهیل شفیعی مهربانم که زیباترین سفرهاموازش دارم وقشنگترین خاطره هامو،باافتخارمیگم برادرمه.

ازحسین عبدالوند بزرگ به خاطر استادی وکمک های بی دریغش چه توی بحرانهام چه توی ادبیات.

ازهم خوابگاهی های صبورم که حاضرشدندروزوشباشونوباهام قسمت کنند وبسازند بادیوونگی هام،گریه های بی دلیلم،خنده های ناشیانه م و با ب ر ی د گ ی هام

 

                                  همتونودوس دارم و صبوریتونویادم میمونه!

 

وغزل:

قافیه خواست وزن تورادربه درکنم

این شعرهای یخ زده رابی پدرکنم

طوفان گرفت دست توراتوی دستهاش

طوفان گرفت.. آه چه خاکی به سرکنم

کابوس های یخ زده،لبخندهای شوم

من خواستم که حال توراخوب ترکنم

هیچ ازکبودی غم توکم نمیشود

حتی اگرکه نطفه غم راپسرکنم

دیگراجازه نیست بیایی به دیدنم

دیگراجازه نیست خطرهم اگرکنم...

حقم نبود باهیجانی که خنده اش_

حتی شبیه عکس توهم نیست سرکنم...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 2:27  توسط زهرابلیوند  | 

سلام.

پرازشعرم ولی نیمه کاره

ترانه...

چه جوری دلت اومده کم بشم

 برم نیمه مرگ وکامل کنم

به هیچکس نمیام بایدفکری هم

به حال قناصی پازل کنم

 

چه جوری قبول میکنی رفتنو

دارن زندگیموعوض میکنن

من عادت ندارم به دستای اون

 من عادت ندارم بچسبه به من

 

نمیفهمه وقتی ازش دورمیشم

میخوام عمدن اونجاروخالی کنم

نمیخوام بشینه کنارم ولی

چه جوری بهش اینوحالی کنم؟

 

چه جوری بهش اینوحالی کنم

اگه باتوباشم برام بهتره

ازم دورمیشینه فک میکنه

علاقه م به عکس تکی بیشتره

 

بلدنیست وقتی مخالف میگم

بمونه،بشینه، تاراضیم کنه

بلدنیست وقتی که باهم میریم

کنارم قدم هاشوتنظیم کنه

 

میخوام ساده ازعشقمون ردنشم

 میخوام فک کنم این روزامیگذره

همون بادی که عشقموبرده بود

همون باد فرداش منومی بره...

 

غزلک:

شبیه داغ نشستم به جان مردانش

که ایل همهمه ای داشت قبل آبانش

دوچشم لعنتی ات بامنِ‌ بعیدچه کرد؟

که بایدازهمه ی فصل هازمستانش...

پدربه شانه من تکیه کرده بود... ومن

ازاین که این همه زیباشدم پشیمانش

ازاین که پرشده ظرفیتش ولی آرام

نشسته پای نفس های نیمه عریانش

صدای ایل می آید،صدای مرگ،خدا!

مراببر و ازاین بیشتر نطوفانش....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 14:25  توسط زهرابلیوند  | 

سلام

ای کاش میتوانستم اندیشه واحساس امروزم را برزبان آورم به این شرط که فردابتوانم تمام آن راانکارکنم

(ر(رالف والدوامرسون                                     

ازدوستانی که همیشه به چکامه هاسرمیزنن نهایت تشکر رودارم واینکه ازین به بعدهرکامنت خصوصی به جزشماره تلفن نمایش داده میشه پس دیگه لطف کنید نظرات ارزشمندتون رو خصوصی نزارید

 

دنیای ما اندازه هم نیست
من عاشق بارون و گیتارم
من روزها تا ظهر می‌خوابم
من هر شبُ تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست
من خیلی وقتا ساکتم، سردم
وقتی که میرم تو خودم شاید
پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست
می‌بوسمت اما نمی‌مونم
تو دائم از آینده می‌پرسی
من حال فردامم نمی‌دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش
آغوش این دیوونه محکم نیست
صد بار گفتم باز یادت رفت
"
دنیای ما اندازه هم نیست"

"
رستاک
..."

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 13:27  توسط زهرابلیوند  | 

سلام

بی دلیل حالم خوبه....امتحانام شروع شده...

 

به گله ی بی صاحب ، به گرگ فکر نکن!

به این خرابی های بزرگ فکر نکن !

حامدابراهیم پور

 

 

قدغن شد نوشتنت حتی

پاک شد شعراحتمالی من

بین چندآسمان معلق ماند

آخرین سیم اتصالی من     

                  به کدام آشیانه وصل شدی؟

 

پشت یک پنجره نوشتی اشک

قصه ی ما تمام شد زهرا

راستی ها مجوزت کردند؟؟

بنویس ازدروغ ازدنیا

                     توهنوزعاشقانه میگویی؟

 

روزها را نوشتم ازاول

شعرهایم دروغ را بلعید

پرتلاطم ترازرسانه شدی

چشم می دید وگوش می فهمید

                       خبرتازه را تونشنیدی؟؟

 

دفترشعرجالبی دارم

پرم ازجنگ وحرف تکراری

پرم ازشعر،می شود نروی؟؟؟

ژاکتت رابپوش تب داری

            ۲۰:۳۰گفت زاهدان برفی ست

 

بی تو سیاره هام می گردند

درپی چشمک خجالتی ات

کاش می شد مهارشان میکرد

موشک چشم های لعنتی ات

              بی تومن سالهاست ....آتش بس!!!

***

درِگوشم دوباره زمزمه کن:

بعدازآن روزها توخوشبختی؟؟

من که هرشب یواش می پیچیم

توی شهرعجیب روتختی...

                     مثل امشب که بازتبعیدم

 

رضامحمدی عزیزپشت سایه های خیالش به روزاست 

دوست خوبم بشیرنجفی درسرپنجه باران به روزاست

دوست مهربانم مریم زمانی بادلنوشته هایش یه روزاست.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 17:56  توسط زهرابلیوند  | 

 

تارفتم روسرم رگبارآواره

تا رفتم دور و بر دیوار و دیواره

نمی‌دونم آخه دنبال چی رفتم؟

مگه دنیا به جز تو چیزی‌َم داره؟

(

روزبه آزادی)

 

قرارنبود به روزکنم ولی نمیدونستم وقتی آبان میشه دیگه هیچ چیزدست من نیست

من نمیدونستم اتفاقها تکرارمیشن

...

چ ا ر پ ا ر ه

حالم این روزها چقدربداست

گامهای کلافه ای دارم

من به اندازه نبودن تو

به خودم زندگی بدهکارم

 

قید من را زدی ودستانت

بالهای پرنده ام رابست

راهی ام کن به یک مسیرجدید

راهی ام کن اگرکه راهی هست؟؟؟

 

اتوبوس ازنگات راه افتاد*

بارها اصفهان پیاده شدم

بعدازآن روزدختری دارم

بانگاهی شبیه عکس خودم

 

آسمان پرشدازپرنده ولی

پشت دلتنگی توآزادم

پستچی مرد ونامه هایت را

دست یک ناشناس میدادم

 

خانه هم آشیانه گرگیست

دستهای توراکه کم آورد

طبق معمول من زنی تنهام

مردباش وبه خانه ات برگرد

 

زنده ام باخیالهای بعید

زنده ام بانوازشی چوبی

بعدازآن روزهای شوم هنوز

سنگ من رابه سینه میکوبی؟؟؟

 

*صدیقه حسینی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 1:47  توسط زهرابلیوند  |